تحلیل یا نقد داستان بچه مردم از آل احمد 1

    1artyfghjkl681

    تحلیل یا نقد داستان بچه مردم از آل احمد از  ؛  کتاب سه تار  1

    تحلیلی فرمالیستی بر داستان «بچه مردم»، اثر جلال آل احمد از مجموعه‌ی سه تار، نوشته شده توسط: مجتبا شاه آبادی فراهانی . همانطور كه میدانید ادگار آلن پو اعتقاد دارد داستان كوتاه باید حادثه واحدی را بیان كند و در خواننده اثر بگذارد، آنقدر كوتاه باشد كه بتوان آن را در یك نشست خواند، هیچ كلمه و یا حادثه‌ای كه نبود آن خللی بر داستان وارد كند وجود نداشته باشد و به طور كلی زاید نباشد. ابتدا این داستان را بر اساس زاویه دید، جدال، زمینه، لحن و پلات كه عناصر سازنده داستان كوتاه به شمار می‌روند بررسی می‌كنیم.

     - زاویه دید داستان اول شخص است كه پر واضح است كه بهترین زاویه دید را برای انتقال حس مادری كه قصد دارد بچه سه ساله‌اش را در خیابان رها كند است. شما مستقیماً روبروی مادر می‌نشنید و بی واسطه به سخنان مادر گوش می‌دهید، حال شما تصور كنید اگر داستان را از زبان دانای كل(سوم شخص) می‌شنیدید آیا باز هم این مقدار می‌توانستید با مادر این داستان رابطه برقرار كنید.

    - جدالِ داستان بین زن و شوهر است كه منجر به حادثه‌ی رها كردنِ كودك می‌شود و سپس این درگیری، تغییر جهت داده، به جدالِ زن با وجدانِ خودش می‌شود.

    - زمینه داستان با آوردن «ده شاهی»، «میدان شاه» و... مشخص می‌كند كه داستان در تهران و بین سالهای 1330 تا 1340 اتفاق افتاده است.

    - لحن داستان كاملاً متناسب با شخصیت‌های آن تغییر كرده است و ما می‌بینیم كه لحن كودك، لحن مادر، لحن شوهر و حتی لحن شاگرد شوفر كاملاً متفاوت و به جا است.

    - سلسله حوادث و اتفاقات داستان بر مبنای فقر فرهنگی پایه‌ریزی شده است و ما شاهد هستیم كه اساس تمامی اتفاقات این داستان ریشه در فقر فرهنگی دارد.

    با توجه به كم بودن حوصله خواننده محترم و فضای وبلاگ نكات مهم داستان را بررسی می‌كنم:

    داستان به نوعی در دسترس نبودن امكاناتِ تعلیم و تربیت، فقر و مسائل متعدد دیگر، را در جامعه آن سالها به رخ می كشد. در داستان با زنی روبرو هستیم كه به دلیل فقر فرهنگی تمامی اعمال خود را غریزی انجام می‌دهد و بیشتر اهداف او شخصیت‌های دیگر داستان در راستای ارضای نیازهای غریزی و تولید مثل است. برای مثال زن بعد از طلاق از شوهر اول، مدت زیادی نگذشته است كه مجدداً ازدواج می‌كند، این را از آنجایی كه می‌گوید: «یك كت و شلوار آبی كوچولو همان اواخر، شوهر قبلی‌ام برایش خریده بود؛ وقتی لبایش را تنش می‌كردم ...» معلوم است كه بین جدایی و ازدواج مجدد، فاصله چندانی نبوده و گرنه لباس به تن كودكی كه در حال رشد است تنگ می‌شد.

    در جای دیگر می‌گوید: «آن شب پهلوی من هم نیامد؛ مثلاً با من قهر كرده بود. شب سوم زندگی ما با هم بود؛ ولی با من قهر كرده بود.خودم می‌دانستم كه می‌خواهد مرا غضب كند تا كار بچه را زودتر یكسره كنم.»

    زن آنقدر به همخوابگی با شوهرش اهمیت می‌دهد كه حتی بعد از دو شب نخوابیدن شوهر در كنار او باعث می‌شود تا به فكر خلاصی از دست كودك بر‌آید. رفتاری كه حیوانات با بچه‌های خود دارند، در واقع حیوانات هستند كه كودكانشان یا یكدیگر برای آنها فرق نمی‌كند و زن این داستان نیز در جایی می‌گوید:«من كه اول جوانیم است؛ چرا برای یك بچه اینقدر غصه بخورم؟ ... حالا خیلی وقت دارم كه هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم.»

    تحلیل از سفره خونه :

    نکاتی در مورد نقد کتاب :

    واژه نقد یعنی دانه برچیدن مرغ که البته دانه درشتها را بر می چیند .انتخاب خوب و محک زدن را نقد میگویند . نقد فنی در واقع همان نقد ادبی است که بعنوان اصلاح کننده ادبیات بشمار میرود .
    ما در اینجا داستان را نقد نمیکنیم بلکه با روشی که برای نقد و شیوه نقد آموزش گرفتیم تلاش میکنیم تا از نقد برای : تقویت توانایی مون در جهت گرفتن پیام نویسنده و لذت بردن از کتاب خوانی , استفاده کنیم .

    در نقد کتاب , نام و عنوان کتاب معمولا در آخر کار بررسی میشه . این عنوان مانند شناسنامه کتاب و در واقع چکیده ای از کتاب هستش که تمام پیام نویسنده رو منتقل میکنه . با انتخاب عنوان نویسنده در واقع پیامش رو تکمیل میکنه .

    اسم داستان :   " بچه مردم "

    اگه در متن کتاب دقت کنیم همه جا بدون اشاره به نام طفل , عنوان " بچه " به اون اطلاق شده .

    این کلمه فارغ از جنسیت هستش یعنی شما هیچ کجا متوجه نشدین که بچه دختره یا پسر ؟!

    این قربانی جنسیت نداره و میتونه هم جنس مونث و هم مذکر رو در بر بگیره . یعنی آدم یا آدمهایی که در حق همجنسان خودش ظلم روا میداره . این ظلم هم دامن مونث رو میگیره هم مذکر !!!! اما جایی که گفتگو از لباس است و دل مادر به حال لباس هایش میسوزد از لباس به جنسیت اشاره میشود .

    برای درک بهتر بخش هایی از متن را هایلایت کردیم :

     بچه ی مردم

    {   خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.
    بچه که مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود ، چه می کرد؟ خوب من هم می بایست زندگی می کردم.اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه می کردم؟ ناچار بودم بچه رایک جوری سر به نیست کنم . یک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غیر از این چیز دیگری به فکرش نمی رسید. نه جایی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم .می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد.ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟از کجا می توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟ نمی خواستم به این صورت ها تمام شود
    . همان روز عصر هم وقتی همسایه ها تعریف کردم ،... نمی دانم کدام یکی شان گفت :خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و... . نمی دانم دیگر کجاها را گفت .

    ولی همان وقت مادرم به او گفت که
    :
    «
    خیال می کنی راش می دادن؟ هه! »
    من با وجود این که خودم هم به فکر این کار افتاده بودم ، اما آن زن همسایه مان وقتی این را گفت ، باز دلم هری ریخت تو و به خودم گفتم:
    «
    خوب زن، تو هیچ رفتی که رات ندن؟ »
    و بعد به مادرم گفتم:
    «
    کاشکی این کارو کرده بودم »

    ولی من که سررشته نداشتم . من که اطمینان نداشتم راهم بدهند.آن وقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آن زن مثل اینکه یک دنیا غصه روی دلم ریخت . همه شیرین زبانی های بچه ام یادم آمد . دیگر نتوانستم طاقت بیاورم.و جلوی همه در و همسایه ها زار زار گریه کردم . اما چقدر بد بود ! خودم شنیدم:
    «...
    گریه هم می کنه! خجالت نمی کشه »
    یکی شان زیر لب گفت .
    باز هم مادرم به دادم رسید.خیلی دلداری ام داد.خوب راست هم می گفت، من که اول جوانی ام است، چرا برای یک بچه این قدر غصه بخورم؟ آن هم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمی کند.حال خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهارتا بزایم . درست است که بچه اولم بود و نمی باید این کار را می کردم...ولی خوب،حال که کار از کار گذشته است.حالا که دیگر فکر کردن ندارد. من خودم که آزارنداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم. شوهرم بود که اصرار می کرد.راست هم می گفت.نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفره اش ببیند.
    خود من هموقتی کلاهم را قاضی می کردم ، به او حق می دادم .خود من آیا حاضر بودم بچه های شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟ و آن ها را سربار زندگی خودم ندانم؟ آن ها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همین طور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه یک نره خر دیگر را -به قول خودش- سر سفره اش ببیند
    . درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از بچه بود. شب آخر،خیلی صحبت کردیم. یعنی نه این که خیلی حرف زده باشیم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم .

    آخرسر گفتم
    :
    «
    خوب میگی چه کنم؟ »
    شوهرم چیزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت:
    من نمی دونم چه بکنی . هر جور خودت می دونی بکن.من نمی خوام پس افتاده یه نره خر دیگه رو سر سفره خودم ببینم
    راه و چاره ای هم جلوی پایم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نیامد.مثلا با من قهرکرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود . ولی با من قهر کرده بود.خودم می دانستم که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر یک سره کنم.

    صبح هم که از درخانه بیرون می رفت ، گفت
    :
    «
    ظهر که میام ، دیگه نبایس بچه رو ببینم ،ها! »
    و من تکلیف خودم را همان وقت می دانستم. حالا هرچه فکر می کنم،نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد! ولی دیگردست من نبود.

    چادر نمازم را به سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم
    . بچه ام نزدیک سه سالش بود. خودش قشنگ راه می رفت. بدیش این بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم .این خیلی بد بود. همه دردسرهایش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندن هایش گذشته بود. و تازه اول راحتی اش بود .ولی من ناچار بودم کارم را بکنم . تا دم ایستگاه ماشین پا به پایش رفتم.کفشش را هم پایش کرده بودم.لباس خوب هایش را هم تنش کرده بودم.یک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر،شوهر قبلی ام برایش خریده بود . وقتی لباسش را تنش می کردم،این فکر هم بهم زد که :
    «
    زن!دیگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟ »

    ولی دلم راضی نشد. می خواستم چه بکنم؟چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه دار شدم، برود و برایش لباس بخرد.لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم.خیلی خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم که تندتر. آخرین دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه می بردم . دوسه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم
    :
    «
    اول سوار ماشین بشیم، بعد برات قاقا می خرم! »
    یادم است آن روز هم ، مثل روزهای دیگر ، هی از من سوال می کرد.یک اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خیلی اصرارکرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است. بلندش کردم . و اسب را که دستشخراش برداشته بود و خون آمده بود، دید . وقتی زمینش گذاشتم گفت :
    «
    مادل! دسس اوخ سده بود ؟»
    گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنیده ، اوخ شده .تا دم ایستگاه ماشین ، آهسته آهسته می رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشین هاشلوغ بود.و من شاید تا نیم ساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم اومد.بچه ام هی ناراحتی می کرد.و من داشتم خسته می شدم. از بس سوال می کرد ، حوصله ام را سر برده بود. دوسه بار گفت:
    «
    پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس.پس بلیم قاقا بخلیم »
    و من باز هم برایش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه که پیاده شدیم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسید. یادم است که یکبار پرسید:
    «
    مادل ! تجا میلیم؟ »
    من نمی دانم چرا یک مرتبه ، بی آن که بفهمم ، گفتم :می ریم پیش بابا.
    بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسید :
    «
    مادل! تدوم بابا؟ »

    من دیگر حوصله نداشتم .گفتم:جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها! حال چقدر دلم می سوزد. این جور چیزها بیش تر دل آدم را می سوزاند.چرا دل بچه ام را در آن دم آخر این طور شکستم ؟ از خانه که بیرون آمدیم، با خود عهدکرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم.و باهاش خوش رفتاری کنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد! چرا اینطور ساکتش کردم؟ بچهکم دیگر ساکت شد. و با شاگرد شوفر که برایش شکلک در می آورد حرف می زد گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام که هی رویش را به من می کرد. میدان شاه گفتم نگه داشت. وقتی پیاده می شدیم ،بچه ام هنوز می خندید. میدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خیلی بودند.من هنوز وحشت داشتم که کاری بکنم .مدتی قدم زدم.شاید نیم ساعت شد.اتوبوس ها کم تر شدند. آمدم کنار میدان .ده شاهی از جیبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج مانده بود و مرا نگاه می کرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمی دانستم چه طورحالیش کنم.آن طرف میدان ، یک تخمه کدویی داد می زد.با انگشتم نشانش دادم وگفتم:
    بگیر برو قاقا بخر.ببینم بلدی خودت بری بخری.
    بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت:
    «
    مادل تو هم بیا بلیم. »
    من گفتم :
    نه من این جا وایسادم تو رو می پام .برو ببینم خودت بلدی بخری. بچه ام باز هم به پول نگاه کرد . مثل اینکه دودل بود و نمی دانست چه طور باید چیز خرید.تا به حال همچه کاری یادش نداده بودم. بربر نگاهم می کرد.عجب نگاهی بود! مثل اینکه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد.نزدیک بود منصرف شوم .بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم حتی آن روز عصر که جلوی در و همسایه ها از زور غصه گریه کردم -هیچ این طوردلم نگرفته و حالم بد نشده .نزدیک بود طاقتم تمام شود.عجب نگاهی بود. بچه ام سرگردان مانده بود و مثل این که هنوز می خواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چهطور خود را نگه داشتم .

    یک بار دیگر تخمه کدویی را نشانش دادم و گفتم
    :
    «.
    برو جونم !این پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همین . برو باریکلا »
    بچهکم تخمه کدویی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که می خواست بهانه بگیرد و گریه کند،گفت :
    «
    مادل من تخمه نمی خوام .تیسمیس می خوام. »
    من داشتم بی چاره می شدم . اگر بچه ام یک خرده دیگر معطل کرده بود ، اگر یک خرده گریه کرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولی بچه ام گریه نکرد .عصبانی شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم : «کیشمیش هم داره.برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه. »
    و از روی جوی کنار پیاده رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم.دستم را به پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم:
    «
    ده برو دیگه دیر میشه . »
    خیابان خلوت بود. از وسط خیابان تا آن ته ها اتوبوسی و درشکه ای پیدا نبود که بچه ام را زیر بگیرد. بچه ام دو سه قدم که رفت ، برگشت و گفت :
    «
    مادل تیسمیس هم داله؟ »
    من گفتم :
    «
    آره جونم . بگو ده شاهی کشمش بده. »
    و او رفت . بچه ام وسط خیابان رسیده بود که یک مرتبه یک ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم . و بی این که بفهمم چه می کنم ، خود را وسط خیابان پرتاب کردم و بچه ام را بغل زدم و توی پیاده رو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق سر و رویم راه افتاده بود و نفس نفس می زدم . بچهکم گفت :
    «
    مادل ! چطول سدس؟ »
    گفتم :«هیچی جونم . از وسط خیابان تند رد میشن .تو یواش می رفتی ، نزدیک بود بری زیر هوتول
    این را که گفتم ، نزدیک بود گریه ام بیفتد. بچه ام همانطور که توی بغلم بود ،گفت :
    «
    خوب مادل منو بزال زیمین.ایندفه تند میلم. »

    شاید اگر بچهکم این حرف را نمی زد، من یادم رفته بود که برای چه کاری آمده ام .ولی این حرفش مرا از نو به صرافت انداخت. هنوز اشک چشم هایم را پاک نکرده بودم کهبه یاد کاری که آمده بودم بکنم ، افتادم. به یاد شوهرم که مرا غضب خواهد کرد. بچهکم را ماچ کردم . آخرین ماچی بود که از صورتش برمی داشتم ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم
    :
    «
    تند برو جونم، ماشین می آدش. »

    باز خیابان خلوت بود و این بار بچه ام تند تر رفت . قدم های کوچکش را به عجلهبرمی داشت و من دو سه بار ترسیدم که مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد.آن طرف خیابان که رسید ، برگشت و نگاهی به من انداخت . من دامن های چادرم رازیر بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می افتادم . همچه که بچه ام چرخید و به طرفمن نگاه کرد ، من سر جایم خشکم زد . مثل یک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته باشند ، شده بودم . خشکم زده بود و دستهایم همان طور زیر بغل هایم ماند.درست مثل آن دفعه که سرجیب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و کندو کو می کردم و شوهرم از در رسید.درست همان طور خشکم زده بود . دوباره ازعرق خیس شدم. سرم را پایین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم ،بچه ام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود به تخمه کدویی برسد.

    کار من تمام شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خیابان رسیده بود.از همان وقت بود که انگار اصلابچه نداشتم .آخرین باری که بچه ام را نگاه کردم
    .درست مثل این بود که بچه مردم رانگاه می کردم . درست مثل یک بچه تازه پا و شیرین مردم به او نگاه می کردم.درست همان طور که از نگاه کردن به بچه مردم می شود حظ کرد، از دیدن او حظ می کردم. و به عجله لای جمعیت پیاده رو پیچیدم . ولی یک دفعه به وحشت افتادم .نزدیک بود قدمم خشک بشود و سرجایم میخکوب بشوم .وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد.از این خیال ، موهای تنم راست ایستاد و من تند تر کردم. دوتا کوچه پایین ترخیال داشتم توی پس کوچه ها بیندازم و فرار کنم. به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده بودم، که یکهو ، یک تاکسی پشت سرم توی خیابان ترمز کرد. مثل این که حالا مچ مرا خواهندگرفت.تا استخوان هایم لرزید. خیال می کردم پاسبان سر چهار راه که مرا می پایید ، توی تاکسی پریده حالا پشت سرم پیاده شده و حالا است که مچ دستم را بگیرد . نمی دانم چه طور برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم. مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند وداشتند می رفتند.
    من نفس راحتی کشیدم و فکر دیگری به سرم زد. بی این که بفهمم ،و یا چشمم جایی را ببیند، پریدم توی تاکسی و در را با سروصدا بستم. شوفر غرغر کرد و راه افتاد. و چادر من لای در تاکسی مانده بود. وقتی تاکسی دور شد و من اطمینان پیدا کردم ، در را آهسته باز کردم. چادرم را از لای در بیرون کشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم. شب بالاخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم در بیآورم. پایان .   }

    نتیجه گیری در پست بعدی ....

    از :

    https://instagram.com/p/7kzNlQwsby/?taken-by=sofrehkhune

     

    Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

    نوشتن دیدگاه

    تصویر امنیتی
    تصویر امنیتی جدید

    © 2018 Your Company. All Rights Reserved. Designed By Tripples

    Please publish modules in offcanvas position.