434

قسمتی از شعر زیبای استاد ادب فارسی دکتر خسرو فرشیدورد

153

آن خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
آن خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
434454_copy
در دامنه بحر خزر , ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

14
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
آن کوه بلند است ولی نیست دماوند
آن رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
آن شهرعظیم است ولی شهرغریب است
آن خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 

اصل شعر از استاد دکتر فرشید ورد  ( روحش شاد و یادش گرامی )

از آنجایی که این شعر را در داخل وطن میخوانیم ( این ) به ( آن ) بدل شده تا حس بیشتری ایجاد شود .با این که هیچ کجا خاک وطن نیست ولی هرکجا که هستیم تلاش کنیم که بهترین باشیم و فرهنگ اصیل و والای ایرانی را به نمایش بگذاریم . در نهایت متعلق به جامعه بزرگ انسانی هستیم همه جا را وطن خود بدانیم و حس انسان دوستی و هم نوع خواهی و کمال مطلق را فراموش نکنیم . در هر لباسی و در هر کسوتی و هر خط مشی که داریم , هرکاری میکنیم به بهترین وجه انجام دهیم و بکوشیم تا وجودمان برای آن جامعه مثمر ثمر باشد . غربت در دل و فکر و در جان ما ریشه دارد .این غم زیبای غربت در دل ما ساکنین همین وطن زیبا هم جاریست زیرا مولانا خوش گفته است که :

 

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

 

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn